X
تبلیغات
اقیانوسی با عمق یک متر
مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا آب دریا شیرین شود.
 تقدیم به همه اونایی که با بهونه به عشقش زندن.....

 

تقدیم به همه اونایی که با بهونه به عشقش زندن

 

مقصر نبودی

 
مقصر نبودی
 
 
عاشقی یاد گرفتنی نیست
 
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
 
عاشق که بودی
 
دستِ کم
 
تَشَری که با نگاهت می زدی
 
دل آدم را پاره نمی کرد
 
مهم نیست
 
من که برای معامله نیامده ام
 
اصل مهم این است
 
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
 
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
 
نوشتن
 
فقط بهانه ای است که با تو باشم
 
اگر چه
 
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند... 

 
 
 
اگرمي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم

اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم

اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم

اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم

اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم
 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com 
 
 
|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 داستان کوتاه
 

    نسب و حسب

   روزی سقراط حکیم با یکی از اعیان زادگان روبرو شد.

  اعیان زاده نام پدران خود را بر سقراط شمرد و به آنان افتخار کرد و سقراط را تحقیر نمود و به او گفت : ت از خاندلن پست و بی مقداری هستی! سقرات گفت : پدران تو همه اشخاص بزرگ و عالیقدر بوده اند ولی تو نتوانستی پایه و مقامی برای خود احراز نمایی.

  واما من  نسبم از خوم شروع می شود و من در راس خانواده ای هستم که از من آغاز شده است و بدان افتخار خواهند نمود ولی خانواده ی تو به تو ختم می شود ! پس تو ننگ خاندان خویش هستی و من شرف و افتخار خاندان خود می باشم .

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 www.bashir.mg@gmail.com

 

زندگی کن ولی اسیر نشو

عاشق شو ولی دیوونه نشو

زندگی کن این دنیا ارزش ناراحت شدن و ندره

www.bashir.mg@gmail.com

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 خدایا.....

 

      خدایا تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی که

عصاره ی حیات انسان است.

 

آنگاه که در آتش میسوزم ، یا در شدّت درد میگدازم ، یا

 

در شوق  زیبایی و ذوق عرفانی آب میشوم و سراپای

 

وجودم روح میشود ، لطف میشود ، عشق میشود ، سوز

 

میشود وعصاره ی وجودم بصورت اشک آب میشود.

 

Khodaram_1334

 

****L****

 

من پذیرفتم شکست خویش را ،

پندهای عقل دور اندیش را ،

پذیرفتم که عشق افسانه است ،                     

این درد دل آشنای دیوانه است ،

میروم از رفتنم شاد باش ،        

ازعذاب دیدنم آزاد باش ،

گرچه تو زودتر از من میروی ،

 آرزو دارم ولی عاشق شوی ،

آرزو دارم بفهمی درد را ،

تلخی برخوردهای سرد را.

 

****B****

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 چرا دوست دارم من...؟!

 

 

:::دوستت دارم:::

در افق چشمهایم،در سایه سار عشق،لابه لای بهترین طلوع ها به دنبال چشمان تو می گردم.در آسمان چشم هایم به دنبال ماه نابی می گردم که با خورشید عشق به آن نوری دوباره دادم!گل احساس من!هنوز نمی دانم به کدام دل سفر کرده ای.قلبم حضور تو را فریاد می زند.کاش صدایش را می شنیدی ومی گفتی در کدامین چشم نهفته ای؟

چشمانم آنقدر گریستند تا تو را در اشک های خود یافتند.اما تو دیگر نیستی چرا که اشکی هم نمانده است ومن،که از لبخند هایت عاشقانه ها گفته ام وسطر سطر آن را از بر کردم،لحظه لظه نگاهت را قاب گرفته وآن را به دیدگانم هدیه داده ام برای دیدارت روزها را می شمارم.در کنج دل با شاخه ای گل رز،با بوی انتظار،زیر درخت عشق انتظارت را می کشم.کاش زود برگردی واز زیر گذر دلم عبور کنی.بایستی وقلب خسته ام را با طنین صدایت طلوع بخشی

 

...تو را دوست دارم...

یک شاخه گل سرخ کافی است تا دوباره شعر بگویم و چند قطره باران شبانه تا دوباره عاشق شوم.

یک پنجره باز کافی است تا دوباره عطر تو را نقاشی کنم و چند برگ زرد رها شده در باد تا دوباره قدر بهار را بدانم.

نگاه کن ... افتاب ساعتهاست که پشت در اتاقم ایستاده است و گنجشک هتی بی پناه بالهایشان را به شیشه پنجره چسبانده اند. کتابها در قفسه کتابخانه ام اواز میخونند. دلم میخواهد سقف را به یک باره بردارم تا دستهایم بی هیچ مانعی اسمان را لمس کند.

سیب های سرخ را ببین ایا به یاد درختان بلند قامت بهشت نمیافتی ؟ و ان روزها که نگاهمان به نگاه خداوند میافتاد ؟ یاد ان جاده ها بخیر که بی هیچ مضایقه ای ما را به سلامت از دره های شیطان عبور میدادند و به زنبقهای سبز فطرت میرساندند. یاد آن اشکها به خیر که از هزار ستاره روشن تر و از هزار دریا ابی تر بودند.

نگاه کن! نامت را به وضوح روز بوسه های کوچکم نوشته ام و همه واژه هایم دارند به سوی تو میایند.

میدانم که حصارهای چوبی شب خواهد شکست و دختر زیبای صبح روی صندلی باشکوه افق خواهد نشست.

چه آفتاب بتابد چه نتابد چه مردم تولد ماه را جشن بگیرند چه نگیرند من عاشقانه هایم را روی یک تکه پوست پرتقال جای خواهم داد...

  

<<<دوستت دارم>>>


چه خوشایند است رقص قلم بر صفحه احساس چه زیباست نقش تو را ترسیم کردن بر آسمان خیال می خواهم برایت بنویسم ولی از چه بنویسم از دره های عجیب زندگی با دشت های سیز خیال از حوض نقره ای دلم که در زمستان زندگی یخ بسته است ویا ماهی های آرزو که در خزان بی بهار در این حوض پرسه می زنند.عزیزم!سرم را بر روی میز می گذارم وچشمانم را می بندم وخود را بر قالیچه ای احساس می کنم که در آسمان آبی پرواز می کرد به دنبال تو می گشتم اما هیچ گاه در این مدت نپنداشتم که تو بر روی این قالیچه خوشیختی نشستی وبا گفته های شیرینت مرا به زندگی جدید هدایت کنی.

 

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 بی کس.............
 

         

   دل شکسته..! 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود

  


 روزی روزگــاری در این دنیـــا دختری نابیـنــــا به هــمـراه معشــوق خـود زنــدگی میــکرد ... دخــتـر بــا چشمانی گریــــان با خـــدا رازو نیــــاز میــکرد ... میگفت : خدایـــا تو ایــن همه نعمت به من ارزانی داشتی ... از تو میخــواهم بینــایی مرا حتی بـــرای لحظه ای به من باز گـــردانی تا من معشوق خــود را ببینم ... معشوق با چشمـــانی گریـــان در حــال گوش کردن به حرفـــای دختـــر بود ... دختـــر توانست بــا کـمـک فردی ناشـنــاس که چشـمهـایش را به او داده بود بینایی خـود را بدست آورد ... دختر توانست همه جــا را ببیند ... کــوه ... جنگــل... دریـــا ....پرنـده هــا و.... ولی وقتی معشـوق را دیـــد کــه او هــم نابینـــاست ... با خـــود گفت : خــدایـــا این چه بخـت شـومی اسـت که من دارم ... ومعشـوق را تـرک کرد معشوق روی خود را برگـردانـد تا دختر صورت خیس وگریانی او را نبیند ...

وقتی دختر در حال دور شدن بود معشوق زیر لب گفت مواظب چشمهایم باش ....

 


چرا وقتی که آدم تنها میشه ...غم و غصش قد یه دنیا میشه!میره یه گوشه ی پنهون میشینه ...اونجارو مثل یه زندون میبینه... غم تنهایی اسیرت میکنه ...تا بخوای بجنبی پیرت میکنه وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه ...غم میاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه!یاد اون شبها میفتم زیر مهتاب بهارتوی جنگل لب چشمه می نشستیم منو یار...می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه دل این آدما زشته، دیگه زیبا نمیشه... خیلی از این دنیا دلم پره ... خیلی ... خداااااا

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 خودم...........ووووووو...........تنها..........دلم..............!!!
 این منم...!
          
 
این منم، که چنین در آرزوی داشتن تو، درهای زندگانی را از چهار جهت، از چهار طرف، بر روی خود بسته ام!
این منم که برای رسیدن به این آرزو دوباره دست به قلم نهادم تا باری از حرفهای نگفته را خالی و دلی سبک کنم!
آیا میدانی چرا؟ میدانی چرا این محیط را برای سبک کردن دل انتخاب کردم؟ چون کسی نیست! اینجا کسی نیست که بگوید برای چه یا به چه علت، چرا که خودم هم در پی دانستن همین موضوع هستم و جوابی برای آن ندارم!
آری این منم که این چنین خود را در چهار چوبی خیالی و واهی گم کردم تا روزی که میدانم دگر هرگز نمی آید را ببینم!
کم کم داریم به سالروز های دوران آشنایی مان نزدیک میشویم، روزهایی که هیچ وقت از یاد نمی برم! روزهایی که همانند تولدی دوباره بود.
این من بودم، این من بودم که در روز تاب و تب دیدار تو را از ثانیه ها طلب میکردم و تو میدانستی، میدانستی و رفتی! اما من...، با دستهای خودم مسیری را برای اثبات کردن عشقت نسبت به خودم به وجود آوردم، اما دریغ از اینکه نخواستی ثابت کنی که هیچ، دگر سراغی از ...، کو؟ کو کسی که بارها در گوشم نجوا میکرد: و (ع) حرف اول عشق است،
چه کردم من؟ چه کردم من که چنین ره سه ساله را نابود کرد؟ کدامین شنزار جاده ی طی کرده ی من را پوشاند، تا تو گمراه شوی؟ من که از شنزاری نگذشته بودم.
ماه من! میدانم اگر بازگشتی هم در بین ما صورت گیرد، دیگر نه من همان میشوم نه تو، شاید از خود بپرسی که پس چرا با اینکه میدانم، باز در جمال انتظار، کمر خم کرده ام، جواب این سئوال برای خودم هم نا مفهموم باقی مانده!
فقط ای کاش میدانستی، ای کاش میدانستی که هرگز به وجودت عادت نکرده بودم و نکردم، من فقط تو را برای خودت میخواستم و میخواهم.
از یک چیز بی نهایت خوشحالم از اینکه هنوز طعم زیبا، درد زیبا، شیرینی و حتی تلخی زیبای عشق را میچشم!
و چه عشقی زیباتر و دلپذیرتر از این... 
 
 
 
 
 
 

        Khodaram_1334

 

 
 
|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 حرف دل....!

 

ديگر دوستت نمي دارم . . .         

مي ترسم نوازشت كنم لطافتِ حريرِ پوستت خدشه اي بردارد

مي ترسم ببوسمت ردپاي بوسه ام بر نازكايِ پوستت داغ بگذارد

مي ترسم در آغوشت كشم در تنگناي دستانم روحت آزرده شود

مي ترسم دوستت داشته باشم اسيرم شوي

مي ترسم دستانت را بگيرم ظريفْ انگشتانت از دستانم بلغزد

مي ترسم نگاهت كنم لهيبِ نگاهم به آتشت كشد

مي ترسم ببويمت گلبرگِ نازِ تنت بپژمرد

ديگر دوستت نمي دارم، فقط مي پرستمت...!

 

 

مي دوني چرا . . .

 

مي دوني چرا؟

ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟

وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي،

وقتي ميخواي تو رؤيا بري چشمت رو مي بندي؟

چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند...!

 

 

چرا دوستت مي دارم من . .                           

                                                                                                  

يادت هست پرسيدي

چرا دوستت مي دارم من!

آري دوستت دارم امّا . . .

امّا نمي دانم چرايش را

نمي دانم چرا لحظه لحظه هايم فقط با ياد تو سيراب مي شود

نمي دانم چرا نگاهم فقط به جايِ خاليِ عكسِ تو توي قابِ خاليِ خاطراتم خيره مي ماند

نمي دانم چرا دستهايم فقط خواهش دستهاي تو را التماس مي كند

نمي دانم چرا پاهايم تنها در مسيري كه تو گام برداشته اي مسافر مي شود

نمي دانم چرا لبهايم تنها لبهاي تو را به همبستگي مي خواند

نمي دانم چرا. . .

جوابت را گرفتي؟

من هم يك سؤال از تو دارم

تو چرا  . . .

نه نمي پرسم

زيرا كه مي دانم پاسخش را نمي داني

بماند

شايد روزي ديگر هر دو پاسخمان را يافتيم

. . .

 

توي روياي شبونه . . .                                             

 

توي روياي شبونه                                              

تويي تنها بهونه

دارم خوابتو مي بينم                                

كه مي ياي و

پيشت مي شينم

دستاي منو مي گيري

گوشه لبات مي ذاري

با يه نجواي حريرگون

مي گي نازنين مهربون!

تو مگه قرار نذاشتي

دلمو تنها نذاري

پس چرا ميون رؤيا

پا گذاشتي روي ابرا؟

تو مگه قسم نخوردي

كه منو تنها نذاري؟

پس چرا ميون رؤيا...

ديگه از خواب مي پرم من

توي خوابت نمي يام من

نه مي رم به روي ابرا

نه ديگه با تو مي مونم

تا به من نگي

چرا تو

نازنين مهربونم!

پا گذاشتي روي ابرا

مگه قول نداده بودي...

چرا و چرا و چرا ها . .

 

 

 

 

 

تو میای

 

خیلی وقته که دیگه دلت واسم تنگ نمیشه

گل ابریشم من گل که دلش سنگ نمیشه

خیلی وقته که یه پیغومی ندادی واسه من

آخ چه قد قشنگه ازعشق تودیوونه شدن

تو میای تموم میشه هرچی غمه

روز دیدار تو روز عشقمه

زندگی عشق همین دقایقه

زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه

زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه

زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه

مثل تو عاشق عشقم منودیوانه ندون

بازیه روز دستایه گرمتو به دستمام برسون

با خودت عشقو بیار گذشته هامو بسوزون

میدونم باز یه روزی تموم میشه فاصلمون

تو میای تموم میشه هرچی غمه

روز دیدار تو روز عشقمه

زندگی عشق همین دقایقه

زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه

زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه

زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه

 

تو میایی، تو میایی، تو میایی

انگارازیه معبد عشق قدیمی

تو میایی

ازیه شعر عاشقونه صمیمی

تو میایی

ازتو پرواز پرستوهای عاشق

تو میایی

ازرو گلبرگای معصوم شقایق

انگارازیه معبد عشق قدیمی

تو میایی

ازیه شعر عاشقونه صمیمی

تو میایی

ازتو پرواز پرستوهای عاشق

تو میایی

ازرو گلبرگای معصوم شقایق

....!

                                                                                               


سرگرمیه تو ...

سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام
یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بسته ام
با این همه ظلم،
تو ببین باز چجوری پای این همه قول و قرار من نشسته ام
نشکن دلم و به خدا آهم میگیره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز 
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
دیوونه نکن دلم و آهم میگره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام
یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بسته ام
با این همه ظلم،
تو ببین باز چجوری پای این همه قول و قرار من نشسته ام
نشکن دلم و به خدا آهم میگیره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
دیوونه نکن دلم و آهم میگره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
نشکن دلم و به خدا آهم میگیره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
 
 
 
عشق یعنی

               

 عشق يعنی دوست را ياد کردن

                                    از برای دوست فرياد کردن

دوست يعنی بی تو شايد شاد بودن

                                    عشق يعنی با تو بودن ، بی تو مردن

دوست يعنی با تو بودن ، با تو رفتن

                                     عشق يعنی از تو بودن ، جان سپردن

عشق يعنی روز ميلادت را ياد کردن

                                      در پس ديوارها فرياد کردن ...

غم دوری

غم دوری تو بر شیشه ی دل سنگ زند

اشک من باز به تار مژه ام چنگ زند

وقت هم بستری پر تپش عقربه هاست

نکند ساعت خوابیده ی شب زنگ زند

نگهم متنده به راه تو ودر دیده هنوز

نیست جا پای مهمی تا به شبنم رنگ زند

مهربان ! باز شکسته شده ناقوس دلم

من ندانم که که چه کس دشنه بر آونگ زند

تو بیا تا که بگویم ز سکوت و ز نسیم

و ز کویر نمکی کز تٌرک آهنگ زند

من به شهر تو ز دروازه ی صلح آمده ام

پس چرا چشم خمار تو دم از جنگ زند

گر بیافتاده -سحر- از نفس عیبش نکنید

که در انبوه پای قلم لنگ زند


عشق من تو هستی

اولین عشقم تـــو بودی اخرین عشقم تو بودی

رفتی از من دل گرفتی با گپ مردم نمــــودی

درد و اندوهم فزودی در سکوت نیمه شبها

با خودم تنها نشستم نغمه مرگو سرودم

کاش هر گز من نبودم کاش هرگز من نبودم

خود بگو با من چه هستی سرکش و مغرور و مستی

عشق یعنی نیمه مردن رشتهء هستی بریدن

آه ای عشق باز کجائی از جهان حسن هایی

با دل افسرده من ساله شد آشنایی

کاش هرگز من نبودم کاش هرگز من نبودم


خواستم عاشق شوم
 
خواستم عاشق شوم.......گفتند گناه است 
             
گريه كردم ......................گفتند ديوانه است 
              
برايش عشق ورزيدم.......گفتند كودكانه است 
              
به خدا التماس كردم.......گفتند شاعرانه است             
 
 
و وقتي كه مردم............گفتندعاشق پيشه است

 


 Nazar yadet nare  

 

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 داستان...!

 

بازی های سرنوشت 2

 

       

       سلام دوستان عزیز از اینکه لطف کردین و افتخار دادین از کلبه ی فقیرونه ی من دیدن کردین ممنونم امیدوارم خوشتون بیاد.

      

         من زیاد اهل صحبت و این جور چیزا نیستم ولی این دفعه چون داستانی براتون گذاشتم که خیلی جالبه امیدوارم خوشتون بیاد.  حتما بخونین.....!

      

       در ضمن این قسمت یعنی بازی های سرنوشت فقط برای داستانهایی ازین قبیل است گفتم تا نگین تکراریه...

                                       

                                     اگه لایق دونستین نظر بدین.

 

 

وقتی که زندگی رنگ می بازد

 

شب شده بود كه به خونه رسید.خيلي خسته بود.تلوتلو خوران وارد خونه شد و مستقیم به طرف اتاق خوابش به راه افتاد.به قدری خسته بود كه به هیچ چیز دیگه نمي تونست فكر كنه.حتی به يه فنجون چاي يا يه نوشیدنی خنک.خيلي خسته بود . . . رفت توي اتاق خواب و دراز كشيد.به امید اینکه زنش کنارش خوابیده باشه دست دراز كرد و بازوی زنش رو لمس كرد.خیالش راحت شد.تو این خستگی حوصله هیچ چیز رو نداشت حتی همخوابگی رو . . .

دیگه نفهمید چي شد.خوابش برد. . . توي این چند روزه فقط تلفنی با زنش صحبت كرده و امروز هم كه اصلاً فرصت نکرده بود بهش زنگ بزنه.داشت خواب مي دید و . . .صبح شد.صبح با نوازش پنجه های آفتاب از خواب بیدار شد.خيلي تعجّب كرد آخه هر روز صبح همسر مهربونش مي اومد بالای سرش و آروم صداش مي زد و خودش برمي گشت به آشپزخونه كه صبحانه رو آماده كنه.با خودش فكر كرد شاید امروز زنش براي خرید از خونه بیرون رفته.آخه توي این چند روزه تمام خريدها به عهده زنش بود چون خودش كه اصلاً وقت نمي كرد. . .رفت آشپزخونه امّا باز با تعجّب دید كه حتی چاي هم آماده نيست. . .يك لحظه به صرافت افتاد كه موقع بیدار شدن خيلي زود از جاش پریده بود كه مبادا ديرش بشه و نگاهی به اطرافش ننداخته بود . . . برگشت به اتاق خواب.دید همسرش به آرومي خوابیده روي تخت.خیالش راحت شد . . .تازه فهمیده بود كه توي این چند روزه چقدر نسبت به همسرش بي توجّه شده بود.با خودش عهد كرد كه از امروز بیشتر براي زن مهربونش وقت بذاره . . . رفت به طرف تخت با این امید كه امروز اون همسرش رو به آرومي از خواب ناز بیدار كنه و براش چاي درست كنه. . .امّا وقتی دستش رو براي نوازش به پيشوني همسرش كشيد از سرمای بدن همسرش سردش شد. . . يه لحظه خون توي رگهاش منجمد شد.يه ترس مرموزی تمام بدنش رو فرا گرفت. . .دست همسرش رو گرفت امّا در كمال ناباوری دید كه هیچ حسّي توي بدن زنش باقی نمونده . . .زنش دیگه نفس نمي كشيد . . .زنش دیگه نمي تونست دستهایش رو لمس كنه . . .زنش دیگه تنها نمي موند . . .و اون مرد براي همیشه زن مهربون و پاك و نازنینش رو از دست داده بود.دیگه هیچ وقت نمي تونست تنهاش بذاره . . .بعدها دکترها گفتن اون زن از غصّه ي تنهايي دق كرده و مرده . . . !

 


 

این گونه است که عشق کور میشود ...


وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضائل و تباهی ها خسته تر و کسل تر از همیشه دور هم جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید قایم باشک بازی کنیم. همه از این پیشنهاد شاد شدند. دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم و از آنجایی که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند و دیوانگی کنار درختی چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکز زمین رفت.
دروغ گفت: من زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.
طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و هنوز دیوانگی مشغول شمردن بود، هفتاد و نه ... هشتاد ... همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. تعجبی هم ندارد چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال شمارش دیوانگی به پایان رسید. نود و هفت و هشت هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پشت یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام، اولین کسی را که پیدا کرده بود تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریا و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی، او پشت بوته ی گل رز است. دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و به شدت زیاد آن را در بوته ی گل رز فرو کرد و این کار را دوباره و دوباره تکرار کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. عشق کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم، وای من چه کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم. عشق پاسخ داد: تو نمیتوانی مرا درمان کنی. اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو.
و این گونه است که از آن به بعد عشق کور شد و دیوانگی همواره درکنار او....!

 


واقعی......!

  

از عشق تا جنون اسید پاشی

 

جوانی که زن مورد علاقه اش را با پاشیدن اسید به قتل رساند.

سارا زن 30 ساله ای بود که 5 سال قبل از شوهرش طلاق گرفت و یکسال بعد با علیرضا آشنا شد. در شرایطی که قرار بود زن و مرد باهم ازدواج کنند به تدریج اختلافاتی بین آنها بوجود آمد و علیرضا که به زن مورد علاقه اش بدبین شده بود سرانجام شامگاه 12 اردیبهشت ماه با اسید به سارا حمله کرد و مرگ وی را رقم زد.

علیرضا 27 ساله خودش را به پلیس تسلیم کرد و در اعترافاتش گفت: قصد نداشته سارا را بکشد و فقط می خواسته از وی انتقام بگیرد.

 

طنز...! 

یه روز يه مردي در اصفهان در يه خانه اي را ميزنه وآب براي رفع تشنگي درخواست ميكنه دختر بچه اي دم در ميايد و يك كاسه دوغ خنك به مرد ميده ، وقتي مرد تا آخر دوغ را سر ميكشد به دختره ميگه كوچولو شما هر كه درب خانه تان را بزنه و آب بخواهد بهش دوغ خنك ميديد دختر بچه ميگه نه بابا ديشب مهمان داشتيم دوغ درست كرديم منتها سوسك افتاد توش براي همين چون مي خواستيم دور نريزيم داديم شما خورديد ، با شنيدن اين حرف مرد عصباني ميشه و ميزنه كاسه دوغ را ميشكنه، آنوقت دختر داد

ميزنه و ميگه مامان - مامان اين آقائه زد كاسه غذاي سگمان رو شكست

 

**********

 

یه روز سه نفر میرن پیش عزرائیل اولی ( آمریکایی) : عزرائیل کی میشه ما بزرگترین موشک دنیا را بسازیم عزرائیل ۱۵۰۰ سال دیگه اولی میزنه زیر گریه که عمر ما این قدر کفاف نمی ده دومی (ژاپنی) عزرائیل کی میشه که ما بتونیم ریزترین کامپیوتر دنیا را بسازیم عزرائیل ۱۷۰۰ سال دیگه دومی میزنه زیر گریه که عمر ما این قدر کفاف نمی ده سومی (عربه ) عزرائیل کی میشه ما آدم بشیم این بار عزرائیل میشینه گریه کردن که این دفعه عمر من کفاف نمی ده...!

*********

 

کودک فهمیده

ماجرای کودک فهمیده و مادربزرگ!
من امروز صبح رفتم خونه مادر بزرگم .
من مادر بزرگم رو خيلي دوست دارم . اونم من رو خيلي دوست داره . من امروز كلي شيريني و شربت و شكلات خوردم و كلي با مادر بزرگم بازي كردم . مادر بزرگ من خيلي جوون مونده و اصلا روي صورتش چروك نيفتاده .
مادر بزرگ من امروز رفت حموم من هم باهاش رفتم مادر بزرگم حسابي من رو تميز كرد و سرم رو شامپو زد و به پاهام و كمرم كيسه كشيد و به صورتم و دستام ليف كشيد .
من قبلا با مامانم هم رفته بودم حموم ولي اصلا مامانم من رو اينجوري تميز نكرده بود . مامان من هيچ وقت لخت نميشد ولي امروز كه با مادر بزرگ رفتم كامل لخت شد .ولي نميدونم چرا مادر بزرگم هم لولو نداشت؟ من فكر ميكردم فقط دختر عمه لولو نداره . قبلا كه دختر عمه شلوارش رو در آورده بود لولوي من رو كرد تو سوراخش تا عنش بياد .
ولي امروز مادر بزرگ لولوي من رو گذاشت تو دهنش و هي اون رو ليس ميزد من فكر كردم مادر بزرگ فكر ميكنه كه اين آب نباته آخه مادر بزرگم آب نبات خيلي دوست داره
.
وقتي كه از حموم اومديم بيرون زنگ زدم كه بابام بياد دنبالم .
من امروز هم ميخوام برم اونجا و واسه مادر بزرگ هم به بسته آب نبات خريدم!

 

نظر یادت نره......!  

 

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 یه عالمه حرف قشنگ...!

 

 

یه عالمه حرف قشنگ

 

کاش هرگز در محبت شک نبود ،

تک سوار مهربانی تک نبود ،

کاش با قابی که بر دل است واژه ترک محبت حک نبود...!

 

دلت را خانه ما کن ، با صفا کردنش با من...!

 

کاش سه چیز در زندگی وجود نداست:

1. غرور     2. دروغ    3. عشق.

انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

 

دوتا آدم برفی در دوطرف رودخونه عاشق هم میشن از عشق هم آب می شن تا شاید یه روز مسط رودخونه به هم برسن..!

 

با خودم عهد بستم  بار دیگر که تورا دیدم  بگویم از تو دلگیرم ولی باز تورا دیدم و گفتم بی تو می میرم ...!

 

اگر تمام شب بخاطر از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را از دست خواهی داد...!

 

هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد

هست آن است که هر لحظه به یادت بودن...!

 

می گن قلب آدما اندازه ی مشتشون می مونه پس چه جوری یه دنیا خوبی یه دنیا مهربونی ویه آسمون عشق و یک کهکشون محبت در دل تو جا میشه...!

 

اگر حسادت خاصیت سوختن داشت احتیاج به هیج سوخت دیگری نبود...!

 

خاک پای دوست شدن آرزوست

اگر دوست قابل بداند جان من تقدیم اوست...!

 

داستان غم انگیز این نیست که انسان ها فنا می شوند

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند...!

  

 

 

 

 

 

اگر نیمه شبی با صدای شرشر بارون که به پنجره اتاقت می خوره از خواب پریدی و بارون رو دیدی که چه مهربان به پنجره بسته ی اتاقت می خوره و به دنبال راهی برای ورود میگرده. اون وقت اگه جای خالی کسی رو احساس کردی. اگر بارون با همه زیبایی اشک به چشمانت آورد آن وقت پنجره رو باز کن و بذار قطره های بارون با اشک چشمانت یکی بشه.

 

اشک يعني گريه قلبي سرخ اشک يعني گريز از تنهايي اشک يعني زلالي يک عشق اشک يعني سر چشمه پاکي اشک يعني يک قطره خوبي شايد هم يک دريا غم!!!!!!! و انگار چشمها خشک شدند اشکي بريزيد از شوق!!!!!! گريه کنيد تا دريا شويد!!!!! حالا شما بگوييد: اشک چيست؟

 

اگه چشات پرسيد ... بگو نديدمش ! اگه گوشت پرسيد ... بگو نشنيدمش اگه دستت  لرزيد بگو ماله سرماست ! اگه پاهات سست شد ... بگو ماله زعفه ! ولي اگه دلت ريخت ... به خودت دروغ نگو که دوستش نداري!!!

 

آدما فكر ميكنن كه گل سرخ مظهر عشق و وفا دوستي و صداقته. آدما در خيالشون به گل سرخ به يه جوره ديگه به يه نحوه ي ديگه نگاه ميكنند اما من تو خيالم به گل سرخ مهربانتر از ديگران نگاه ميكنم. من گل سرخ را به كسي هديه ميكنم كه خودش مظهري از وفا دوستي و صداقت باشه. تا بتونه گل سرخمو درك كنه. بتونه بوي دلنشينشو از ته دل وارد قلب پاكش بكنه!!!

 

اوني که لبخند تلخ خيانتش ذره ذره جگرتو ميسوزونه... همونه که يه روز لبخنداش اونقدر مستت ميکنه که دلتو بهش به امونت ميسپاري!!!

 

به کسي که با هات مي خنده فکر نکن. با کسي دوست بشو که باهات گريه کنه. شخصيتي از خودت بساز که همه با دوستي با تو افتخار کنه !!!

 

عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست. عشق آن است كه يكي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد كه چرا خيس نشد!!!

 

چند نكته حكيمانه… 1.اگه اولش به فكر آخرش نباشي، آخرش به فكر اولش مي افتي. 2.لذتي كه در فراق هست، در وصال نيست! چون در فراق شوق وصال هست و در  وصال بيم فراق! 3.آغاز كسي باش كه پايان تو باشد !!!

 

هميشه سعي کن چيزايي که دوست داري بدست بيآري , وگرنه مجبوري چيزايي که بدست ميآري را دوست داشته باشي

 

اگه یه روز رفتی وبرگشتی بهتقول نمیدم که منتظرت میمونم اما ازت یه خواهس دارم وقتی اومدی یه شاخه گل روی قبرم بزاری

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

 

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

 

همیشه اینقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سر هم بنداز ..... شاید کسی در پشت سر تو میدود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند و تو هیچ وقت آن را ندیده ای

 

بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند

 

 

اشکی که بی صداست                پشتی که بی پناست

دستی که بسته است                 پایی که خسته است

دلی که عاشق است                   حرفی که صادق است

شعری که بی بهاست                  شرمی که آشناست

دارایی من است                         ارزانی شماست

 

 

Kochik hamey dostan aziz: khodaram

 

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 باغچه ی گل....!

 

FLOWER  GARDEN

 

آرزو مي كنم: زندگي مال تو...مرگ مال من راحتي مال تو...گرفتاري مال من شادي مال تو....غم مال من همه مال تو ولي تو مال من

 

عشق دو دستي تقديم نمي شود. پس براي آنکه بدستش آوري کوشش کن

 

 

سازنده‌ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن. پرمعني‌ترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر.عميق‌ترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه. بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش. سركش‌ترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن. خودخواهانه‌ترين كلمه من است... از آن حذر كن. ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر. بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن. با نشاط‌ترين كلمه کار است ... به آن بپرداز. پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش .

 

 

زندگي مثل پيانو است، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها. اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي.

 

منتظر باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني و درد ودلاتو براش اف بذاري به اين اميد كه شايد اومدو خوند و جوابتو داد جوابهايي كه مثل هميشه حرف تازه اي توش نيست انگار كه هيچوقت نميخواد باور بكنه كه : دوستش داري

 

       زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي

فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد . وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود

 

اگه مي‌تونستم تو دنيا يه چيزه ديگه باشم ، اشك مي‌شدم ، چون : تو چشمات متولد مي‌شدم رو گونه‌هات زندگي مي‌كردم رو لبات بميرم

 

بي تو نه امور جهان لنگ ميشه نه بين زمين و آسمون جنگ ميشه ، نه كوه آب ميشه نه آب سنگ ميشه ، فقط دل من واسه تو تنگ ميشه

 

دریا خودش را با موج تعریف می کند جنگل خودش را با درخت آسمان خودش را با ستاره ها و من خودم را با تو تعریف می کنم

 

ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره ولي تو که تموم دنياي مني چطور از تو بگذرم؟؟

 

 

مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي......اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها ازچشمات جاري ميشه

 

زماني كه فكر ميكني تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداري يكي يه گوشه دنيا هست كه واسه ديدنت لحظه شماري ميكنه

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 انتظار.......!!!

 

انتظار ...                                                   


         
انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

                          که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

                          خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

                           شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

                          گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

                          وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

                          وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

                          تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

                          به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

به یاد او و تقدیم به او ...

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 برای ددددل...!!
شکستن دل

            { مسافر غریبه

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی
رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی
ای که بی تو تک و تنهام توی غربت سردی
میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی
همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود
راستی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو
واسه من بردی گذاشتی التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نوای بی نوائی
چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفائی
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی
رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی
ای که بی تو تک و تنهام توی غربت سردی
میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی
همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود
راستی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو
واسه من بردی گذاشتی التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نوای بی نوائی
چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفائی


مگه من ازتو چی میخوام         یه نگاه عاشقونه

 

که شبا بیاد تو خوابم              تا سحر پیشم بمونه

منو تا اخر بارون

منو تا اونور قصه                 سوی دریا بکشونه

 

من نمیترسم از اینکه         تو دوستم نداشته باشی

من نمیترسم تو قلبت        بذر نفرت کاشته باشی

 

همه ی ترس من اینه

وقتی که خیره به روتم        توی رویاهام نباشی

 

@@@

 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ، شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ، مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني

 

@@@

 

هيچ کس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي حداقل من يادش دادم که وقتي شکست لبه ي تيزش دست اوني رو که شکستش نبره

 

@@@

 

آموختم ...

از باران، باریدن را آموختم
از بغض نباریدن را،
از اشک چکیدن را،
از شعر جوشیدن را،
از چشم گریستن را،
از عمر هستن و نیستن را،
و از همه ی شما در تمام عمر با عشق زیستن را،
پس ...
بیایید همه با هم بلند فریاد کشیم و بخوانیم.
تا قله ی بلند عشق پرواز خواهیم کرد.


حاشا نکن ...

حاشا نکن عشقت رو از چشم تو پیداست
چشمان تو لبریز از عشق و تمناست
این لحظه ها شاید دگر هرگز نیاید
عمر منه دیوانه تا فردا نپاید
آیینه ی چشمان تو میگوید از عشق
روی لب شیرین تو اما و شاید
من تک درخت صحرای دورم
خورشید من محتاج نورم
تو میتوانی تا مثل باران بر من بباری عشق من، تا من بمانم
همچون پرستو، تو ای مسافر در سایه ی عشقم بمان، من سایبانم
تن خسته ای لبریز خواهش، در حسرت دست نوازش
یا زندگی بر من ببخش و، یا ریشه ام سوزان به آتش
من عاشقم، عاشق ترینم، عاشق ترین مرد زمینم
در چشم من خود را ببین، حرفی بزن ای اولین، ای آخرینم!

من مثل برگهای خزونیه فصلی هستم به نام پائیز، درست شبیه به برگی که بعد از خشک شدن و ترک درخت که پدید آورنده ی خودش هست جدا میشه و زیر پای عابرها جانش را به صدای خش خش معاوضه میکنه! اما چه کسی به فکر آن ناله است که از همان برگ بلند میشود! واقعاً چه کسی؟


دوستدار یکایک شما و آرزومند آرزوهایتان.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 دنیای خنده ....!!!
۱- اختراع ترکا مي دوني چيه؟ چراع قوه با باطري خورشيدي   

۲-  زنه به شوهرش میگه ۳ تا حیوان وحشی نام ببر : طرف میگه : خودت خواهرت خدا بیامرز مادرت

۳- انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان, يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد. اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته اند: رنگي نشويد, فورا انگشت خود را به نيمکت مي کشد تا مطمئن شود. 

۴- به خروسه گفتن بهترين روز عمرت کيه؟ گفت وقتي زنم رو مي کشن .چون تنها روزيه که لخت مي بينمش 

۵- به مرغه ميگن چرا تخم نميزاري ميگه شوهرم گفته واسه 55 تومان اندامتو خراب نكن

۶- خروسه به مرغه میگه نوک میدی؟ میگه نه خروسه میگه به جهنم با خودکار می نویسم. 

 ۷- به دختره میگن مرد رو تعریف کن . میگه : مرد مثل ویدئو می مونه !
play / forward/ back / forward / back / stop / eject / off !

 

۸- ترکه به شیطان میگه چند تا دختر گول بزن بریم عشق و حال شیطان میگه حروم زاده من واسه خدا بندگی نکردم حالا بیا واسه تو ...س کشی کنم

 

۹- مامانه به بچش ميگه که عزيزم وقتي خاله اومد قشنگ ميري جلو سلام ميکني ميبوسيش بچهه ميزنه زيره گريه ميگه نه مامان من خاله رو بوس نميکنم! مامانه ميگه ا چرا عزيزم؟ بچهه ميگه آخه ديروز که بابا ميخواست بوسش کنه زد تو صورتش

 

 ۱۰- بسیجی موبایلشو میزاره رو پیغام گیر می گه لطفا پس از شنیدن سوره ي بقره پیغام خود را بگذا رید

 

۱۱- خبر فوري: هنوز کنکور در قزوين ادامه دارد، به گزارش بي بي سي هنوز داوطلبين جرأت نکردن دفترچه سولات را از روي زمين بر دارند

 

۱۲- يه روز آشغالی مياد دم درخونه ترکه. ميگه آقا آشغال داريد؟
ترکه داد ميزنه تو خونه خانم آشگال داريم؟
زنش ميگه آره آره داريم....!!!!
ترکه ميگه آره داريم، نميخايم
!

 

به امید روزی بهتر از دیروز و بدتر از فردا!


|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 عاشقونه و باحال

در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت. در اين کوه رودي است به نام صفا. در اين رود آبراهي مي‌رود به نام وفا. سرانجام اين آبراه به آبگيري مي‌رود به نام وداع !!!!


دل با خود عهد بست که: از اين به بعد ميخام سنگ باشم، دل رفت و سنگ شد. اون رفت که کنار همه سنگ هاي ديگه زندگي کنه ولي عاشقه يه سنگ ديگه شد !!!!


روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود!!!


 

|+| نوشته شده توسط khodaram در  |
 
 
بالا